ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

چهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارده ماهه ی مامان

چهارده ماهه که اومدی، اومدی تا دلمون و پر از شادی کنی، اومدی که به زندگیمون شیرینی ببخشی، اومدی که قدمهای نازتو روی چشمای مامان بذاری... چهارده ماهه ی مامان ، چهارده ماهگیت مبارک... اول اومدی توی دلم نشستی                                             بعدش اومدی تو بغلم نشستی حالا اومدی روی چشمام نشستی                  &nbs...
15 مهر 1391

باهوش من

وسط هال دراز کشیدم و خسته از کار روزمره، می بینم که پسری مشتاق بازی و یادگیری، واسه دوری از عذاب وجدان و نگذروندن وقت به بطالت می گم:ابوالفضل مامان برو کتابت و بیار... باورم نمیشه که بره یه راست سراغ کتاب حمومش، میاره، میگیره جلوم که بخونمش، منم مات این همه داناییش میشم، ورق میزنه... به صفحه ی حموم رفتن شخصیت داستان میرسیم... می گم:ابوالفضل من با بابا میره حموم، آب بازی... با اشتیاق میره به سمت حموم... و من انگشت به دهان... دیروز با مکافات فراوان تونستم ناخنهای پا و دست راستتو بگیرم... بلال هم خوردی زیرشون سیاه شده... می خوام با زبون خوش بهت بفهمونم که ناخنهای بلند خوب نیستن و باید گرفتشون... وسط پند و اندرز مادرانه هس...
13 مهر 1391

بلال خوری

مراحل بلال خوری به روایت تصویر... و ادامه  دارد... ششم مهرماه نودویک ...
11 مهر 1391

بازی بازی بازی

امروز بردمت پارک...چه خوشحالی می کردی... قربون ذوق کردنت برم من... تا گذاشتمت زمین دویدی عاشق سرسره ای ولی از تاب بدت میاد دوست داری با بچه ها ارتباط برقرار کنی با نی نیه پشت دوز داری بازی می کنی مثل بابایی به ماشین علاقه داری قربون راننده ی من   ...
9 مهر 1391

جشن عقد خاله

دو روز مونده به جشن خاله، خاله خسته از کارها، ثبت نام دانشگاه، سفارشات مربوط به مراسم، خوابیده، مامان جون داره به عمه فهیمه تعریف می کنه خوبه ابوالفضل کسی خوابه سراغش نمیره، یه دفعه دیدم ابوالفضل با گوشت کوبی که از کشوی آشپزخونه برداشته روان و دوان به سوی خاله ی خوابه از همه جا بی خبر میره، خدا رو شکر سریع تونستم خودمو برسونم، وگرنه خاله یه چیزیش میشد، وقتی به هدفت نرسیدی یه مشت نثار خاله کردی... پنجم می خواستیم بریم خونه ی خاله منا برای زیارت قبولی، مامان جون پیشنهاد میده من ابوالفضل و نگه دارم شما راحت برین شام، دلمون نیومد، رفتیم خونه ی خاله منای تمیز و با سلیقه، خیلی تلاش کردم که چیزی و نشکونی... خلاصه بعد از شام زود بلند شدیم قب...
9 مهر 1391

...

فقط می تونم بگم باورم نمیشه... خدایا شب میلاد امام رضا چه هدیه ای به ما دادی... محسنم و ابوالفضلم مبارکه... ...
7 مهر 1391

هورا بازم عکس

اینم چندتا دیگه از عکسهای ابوالفضل و عمو مهران ابوالفضل که شبنم جون همکلاسیمون برام آورده... این عکست کپیه بابامحسنه ...
5 مهر 1391

چی بگم؟!

ماه مهر شروع شده پسری اخلاقهای جدیدی پیدا کرده، دوم مهر نوه های همسایه اومدن دنبالت بردنت خونشون، تو همون فاصله برق رفت، ناآرومی نکردی هیچ بعد از اومدن برق نشستی و باهاشون شام هم خوردی، هر چی مامان هم صدات کرد تحویل نگرفتی!!! سوم مهرماه که دیگه سنگ تموم گذاشتی، صبح از بغل بابا محسن نرفتی بغل مامان جون،همش عصبانی و بدخلق شده بودی، سرتو می کوبوندی زمین، یه اداهایی درمیاوردی که دیدنی بود، شانس آوردم رفتم کلاس خوابیدی، با این خوش اخلاقیت رفتیم برات خرید مراسم عقد خاله رو بکنیم، که دیگه من و حسابی کلافه کردی، بغل هیچ کس نرفتی و بزور تونستیم برات یه دست لباس خوشگل مامانی بگیریم که مبارکت باشه... امروز هم روز بازیت بود... ...
5 مهر 1391

بوی ماه مهر

سال 88 روز اول مهر با دایی هادی رفتم ثبت نام دانشگاهش، خیلی آرزو داشتم دایی بره دانشگاه، بعد از سربازی خدا کمک کرد و هم رشته ی خوب و هم دانشگاه خوب قبول شد... دایی هادی امروز رفت دانشگاه، ابوالفضل به دنبال دایی در خانه، پشت سیستم، روی تخت، و نیافتن دایی...دیشب دایی میگفت اگه ازم بپرسن که سه ماهه تابستونتو چطور گذروندی میگم که به نگهداریه خواهر زادم و پیشرفت خواهرم در زمینه ی عکاسی گذروندم... ممنونم دایی... تو خونه راه می ری می گی دایی دایی... فکر کنم منظورت همون دایه دایه ست... ...
2 مهر 1391